تبليغاتX
پرسه ی دوتا یک نفر

پرسه ی دوتا یک نفر

گزارش وب گردی

لبه تیغ!

 پس از اعلام شکست «اصلاحات» در جمهوری‌اسلامی از سوی پروژه‌سازانش ، گویا برخی به ویژه در خارج از کشور رسالت خود را در این می‌بینند تا با دفاع از آن‌چه به اعتراف مهم‌ترین « اصلاح‌طلبان» نه مختصاتش روشن و مشخص بود و نه چشم‌اندازی برای آن در این رژیم دیده می‌شد ، به «خط سازی» سیاسی خود در پوشش پروژه‌های جدید ادامه دهند .

 بر این اساس آنها با تکرار عادات تاریخی خود همه چیز را به گردن دیگران از جمله سیاست خارجی آمریکا می‌اندازند . ظاهرا آنچه سبب شکست «اصلاحات» در جمهوری‌اسلامی شد ، نه بنیاد ایدئولوژیک ، ساختار سیاسی و وجود تضاد منافع در قبیله حاکم ، بلکه سخنرانی‌های بوش و سپس حمله به افغانستان و عراق بوده است .

فرض کنیم نه دولت بوش بر سر کار می‌بود و نه حمله‌ای به افغانستان و عراق انجام می‌شد ( که البته این فرض خود مستلزم فرض اتفاق نیفتادن فاجعه 11 سپتامبر است ) آیا در این صورت آن‌چه در ایران به «اصلاحات» معروف شد ، موفق می‌شد ؟ چرا ؟ با کدام پشتوانه ذهنی ، در کدام شرایط عینی و با کدام رهبران سیاسی ؟ به چه دلیل کسانی که تار و پود وجود ایدئولوژیک و هستی سیاسی و اقتصادی‌شان در حکومت اسلامی تنیده است ، باید به نام «اصلاح» تیشه به ریشه خود بزنند ؟ مگر هشت سال «استحاله» رفسنجانی که جهان و منطقه در شرایطی متفاوت به سر می‌برد ، چه گلی به سر این ملت زد ؟

 و فرض کنیم همه مخالفان سکوت پیشه کنند ، هیچ کس نه از تغییر رژیم بگوید و نه حتی خواهانش باشد . هیچ کس هیچ کاری نکند . جامعه جهانی نیز ایران را به حال خود رها سازد . چه خواهد شد ؟ آیا رژیم خودش به سوی مخالفان و ناراضیان خواهد رفت تا دست در دست هم کشور را بسازند ؟ آیا خودش به جامعه جهانی پیام خواهد فرستاد که آماده‌ایم در حفظ صلح و امنیت جهانی با شما همکاری کنیم ؟! خیر ! حتی آنها که همه چیز را به گردن دیگران می‌اندازند می‌دانند که در این صورت ایران لانه طالبان و القاعده داخلی و خارجی خواهد شد . آنها به خوبی می‌دانند بدون مقاومت آزادی‌خواهان ایران و فشارهای جامعه جهانی،  این رژیم افسار می‌گسیخت .

                      دو نکته

 به هر روی ارزیابی‌های خیال‌پردازانه نه تنها درباره حکومت کنونی ایران و زمامدارانش ، بلکه در مورد سیاست خارجی و عملکرد کشورهای دیگر ، از آمریکا و اروپا تا روسیه و چین نیز رایج است و راست این است که چنین ارزیابی‌هایی گذشته از آنکه بنیاد علمی و واقعی ندارند ، جامعه را نیز به کژراهه سوق داده و جنبش‌های اجتماعی را در شناختن شرایط داخلی و خارجی ایران و در نتیجه در یافتن راه‌هایی برای برون رفتن از وضعیت موجود به شدت با مشکل روبرو می‌کند .

 امروز هر چه دعوای اتمی تشدید می‌شود ، زمامداران نظام بیش از پیش به یک‌دیگر نزدیک شده و یک‌صدا اعلام می‌کنند که حاضر نیستند از اهداف هسته‌ای خود یک گام کوتاه بیایند و بعد می‌افزایند «اما» این اهداف «صلح‌آمیز» است . گویی آنها نمی‌دانند در تمام این چهار سال گذشته که سیاست «گفتگوی انتقادی» اروپا به سرانجام نرسید و نهایتا نه تنها آنها بلکه روسیه و چین و جهان عرب و حتی کشورهای غیرمتعهد نیز در کنار آمریکا قرار گرفتند ، تمام موضوع بر سر همین بوده است که جهان به «صلح آمیز» بودن اهداف اتمی آنها اعتماد ندارد و پافشاری آنان که حاضر نیستند یک گام کوتاه بیایند ، این بی‌اعتمادی را دو صد چندان می‌سازد .

 این‌که عده‌ای تحلیل می‌کنند حضور نظامی آمریکا گرداگرد ایران و عدم اطمینان رژیم اسلامی از حمله نظامی آمریکا آن را به این پافشاری سوق داده است ، بیشتر به شوخی شبیه است . آنها چنین محاصره‌ای را می‌بینند و حاضر نیستند یک گام کوتاه بیایند ، وای به حال روزی که آنها را مانند دو دهه هشتاد و نود به حال خود رها کنند تا مانند 22 بهمن ( که خودشان هم باورشان نمی‌شد ) یک‌شبه ره هزار و چهارصد ساله بپیمایند .

 در درک جمهوری‌اسلامی لازم است دو نکته را در ساختار قدرتش نه تنها هرگز فراموش نکرد ، بلکه همواره بر آنها تأکید نمود : یکی ساختار قبیله‌ای و مافیایی گروهی است که با وجود اختلافات درونی ، همگی در یک پیوند خانوادگی گسترده ، اعم از سببی و نسبی ، قدرت سیاسی و اقتصادی را در دستان حریص خود قبضه کرده‌اند . دیگری بنیاد ایدئولوژیک این نظام است که برخی «روشنفکران» میل دارند آن را نادیده گرفته و خیالات خود را به جای آن واقعیتی قرار دهند که مهم‌ترین نیروی محرکه و  انگیزه بنیادین این نظام در تنازع آن برای بقایش است ؛ تنازع‌ بقایی که تا فنا پیش می‌رود چرا که در فنا نیز بقای خود را در آن دنیا می‌بیند . آن ساختار مافیایی و این اعتقاد را نباید نادیده گرفت . نادیده گرفتن این دو نکته سبب شد که برخی پس از سینه زدن برای آیت‌الله خمینی ، یک روز به دنبال رفسنجانی بیفتند ، روز دیگر به در پی خاتمی روان شوند و در تازه‌ترین مرحله به «خرد جمعی» رفسنجانی ، خاتمی و کروبی روی آورند که گویا قرار است با آنها نرد سیاست ببازند .

                    دو سیاست

این نوع «روشنفکران» ساده‌اندیشانه برخی تحلیل‌های سیاستمداران و مفسران اروپایی و آمریکایی را به زبان فارسی ترجمه می‌کنند و نمی‌دانند زاویه دید آنها اصولا با زاویه دید ایرانیان نمی‌تواند یکی باشد ؛ آن هم به این دلیل ساده که آنها ایران را به عنوان یک کشور خارجی می‌بینند که رابطه با آن در چهارچوب مقررات بین‌المللی و سیاست خارجی کشورشان جای می‌گیرد که در آن حفظ و توسعه منافع اقتصادی از اهمیت اصلی برخوردار است . حال آنکه ایران برای ما ایرانیان از هر گروهی که باشیم ظاهرا وطن ماست ! زندگی و سرنوشت ماست ! ما نمی‌توانیم تحلیلی را که خارجی‌ها بر مبنای سیاست خارجی کشورشان درباره ایران ارائه می‌دهند و توقعی را که در چهارچوب روابط و سیاست بین‌المللی از زمامداران جمهوری‌اسلامی دارند ، با آن‌چه ما به عنوان ایرانی از سرنوشت و منافع ملی کشورمان ارائه می‌دهیم ، یکی بپنداریم . این دو می‌توانند گاه بنا بر شرایطی بر هم منطبق شوند . مثلا هنگامی که سیاست بین‌المللی و کشورهای قدرتمند سود خود را در گسترش دمکراسی در کشورهایی مانند ایران ببینند ، آنگاه می‌توان از این انطباق سخن گفت و از آن بهره گرفت . لیکن نباید فراموش کرد حتی در این انطباق نیز باز هم تحلیل ما و آنها ، و نتیجتا عمل ما و آنها منطقا متفاوت خواهد بود . آنها می‌توانند با ادعای سیاست گسترش دمکراسی تا ابد «گفتگوی انتقادی» با رژیم‌های خودکامه را ادامه دهند . در شرایط زندگی مردم و جامعه آنها تفاوتی حاصل نمی‌شود. آنها می‌توانند با آنها سر میز مذاکره بنشینند ، یا برای تنبیه آنها را تحریم کنند . ولی مخالفان دمکرات این رژیم‌ها نمی‌توانند با آنها «گفتگوی انتقادی» داشته باشند چرا که چنین گفتگویی به گفته یکی از ژورنالیست‌های آلمانی در بهترین حالت حرف زدن با خود است ! ( آدم یاد سیاست معروف «اتحاد و انتقاد» حزب توده می‌افتد که حتی مانند «حرف درمانی» هم عمل نکرد و عاقبتی بس فجیع یافت ) این همان سیاستی است که برخی مصرانه در هشت سال «استحاله» رفسنجانی و هشت سال «اصلاحات» خاتمی در پیش گرفتند و سرانجام از «بازگشت به انقلاب» احمدی‌نژاد سر در آوردند ، چرا که با خود حرف می‌زدند ! کسی از حکومت گوشش به اینها بدهکار نبوده و نیست .

 در درک بیشتر تفاوت سیاست کشورهای دیگر در مورد رژیم ایران به مثابه سیاست خارجی‌شان ، و سیاست مخالفان در برابر این رژیم مثلا به انتخابات نمایشی رژیم توجه کنید . در حالی که هر سال بر شمار تحریم‌کنندگان انتخابات فرمایشی رژیم افزوده می‌شود ، هر بار سیاستمداران کشورهای خارجی چشم به نتیجه همین مراسم دوخته‌اند تا بر اساس آن روابط خود را تنظیم کنند . واقعیت این است تا زمانی که جنبش‌های اجتماعی در ایران آنچنان نیرومند نشوند که جامعه جهانی را به بازنگری در سیاست و محاسبه خود مجبور کند ، آن‌چه آنها نه تنها به جهت منافع خود بلکه از نظر محدودیت‌های سیاست بین‌المللی ( در واقع بین دولتها ) در پیش می‌گیرند و آن‌چه مخالفان این رژیم در پی آن هستند ، نمی‌تواند یکی باشد .

 امروز نافرمانی مدنی ، از تحریم انتخابات نمایشی ( تحریم نه به مثابه ابزار براندازی ، بلکه به مثابه دفاع از اصل یا پرنسیپ «نع!» به خودکامگان و فریبکاران سیاسی ) که هر بار بیشتر گسترش می‌یابد ، تا زیر پا گذاشتن مقررات حجاب اسلامی و تن ندادن دانشجویان به مقررات تحمیلی دانشگاه‌ها و یا تحمیل موسیقی پاپ و غربی به حکومتی که موسیقی را حرام می‌دانست ، و ده‌ها حرکت اجتماعی دیگر در زندگی روزمره به امری همگانی تبدیل شده است . این مقاومت آرام ، پایدار و وزین ، قدرت حکومت را بیش از پیش بی‌اعتبار می‌سازد و پایه‌های آن را سست می‌کند . به هر حال سرکوب نیز مرزهایی دارد که هرگز از آن فراتر نتواند رفت . اوج این سرکوب که در دهه شصت به نقطه عطف خود رسید ، با به میدان آمدن دو نسل جدید و توقعات نوین ، سالهاست سیر نزولی را طی می‌کند و با وجود نمونه‌های خشن و مرگبار در اینجا و آنجا هرگز نخواهد توانست دوباره به چنان اوجی دست یابد . آن هم به یک دلیل ساده : حکومت نیز در پس تبلیغات توخالی و تحریکات خود به خوبی می‌داند چه در سیاست‌های داخلی و چه در سیاست خارجی بر لبه تیغ راه می‌رود.

 

الاهه بقراط                        از ژورنالیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 4:7  توسط من و جناب عالی  | 

ريشه‌های دشمنی اسلام با ايران

 

ريشه‌های دشمنی اسلام با ايران

 

15 قرن پيش، شبه‌جزيرهء عربستان منزلگاه و موطن قبايل عرب پراکنده‌ای بود که با سختی، در چادرهای بدوی، يا زير سقف آسمان، زندگی شبانه‌ای به دور از تابش جانکاه خورشيد استوائی داشتند و به آبگيرها و واحه‌های کم‌آب خويش دلخوش بودند. هر قبيله «اله/بت» ويژه‌ای داشت و اين اله در بتخانه‌ای، که «کعبه» (به معنی مکعب يا فضای شش‌ضلعی) نام داشت، در شهری موسوم به «مکه»، نگاهداری می‌شد. در بين اعراب، اين «بتخانه» محلی برای زيارت‌ها و گردهمائی‌های ساليانه‌ای بود که «حج» خوانده می‌شد. زائران اين «خانهء خدايان» در موسم حج به مکه می‌رفتند، به دور «بتخانه» طواف می‌کردند، و مراسم خاص بجا می‌آوردند. شاعران بهترين اشعار خود را می‌خواندند و بهترين‌هاشان، که بر پوستی يا برگ پهن و خشکيدهء گياهی نوشته شده بودند، بر ديوار «بتخانهء مکه» آويزان می‌شدند و «معلقه» (به معنی «آويخته شده») نام می‌گرفتند.

  روشن است که شغل «توليت» يا «پرده داری کعبه» شغلی محترم، قدرتمدار و ثروت‌آفرين بود. پانصد سالی پس از تولد عيسای ناصری، اين شغل به يک عرب قدرتمند به نام «عبد مناف» رسيد. او دو پسر داشت که «هاشم» و «اميه» نام داشتند و فرزندان آنها به نام‌های «بنی‌هاشم» و «بنی‌اميه» در تاريخ شهرت يافتند. با مرگ عبدمناف، و در شرايطی پيچيده و هنوز درخور بررسی، پرده‌داری کعبه به بنی‌اميه رسيد و سر بنی‌هاشم بی‌کلاه ماند. بنی‌اميه زمامداران و (در مقياس آن روز شبه جزيره) ثروتمندان مکه شدند و بنی‌هاشم به کار گل کردن و چوپانی و نظاير آن افتادند.

  در پنج قرنی که بين دوران عيسای ناصری و دوران عبدمناف می‌گذشت، حوادث مهمی در سرزمين‌های شمالی خاورميانه کنونی (شامل عراق و سوريه و ترکيه و فلسطين و اسرائيل و لبنان امروز)، يعنی در جهان متمدن بالای مدار 20 درجه، اتفاق افتاد که ساختار و چهرهء شهر مکه و، اندکی بعد، کل شبه‌جزيرهء بی آب و علف عربستان را تغيير داد.

  مختصر اينکه دويست سالی پس از اخراج جانشينان اسکندر از ايران، و بازسازی شاهنشاهی کشور، و استقرار نيروهای اشکانی مهری مذهب در منطقهء خاورميانه کنونی، در 60 سال قبل از ميلاد عيسی، سرو کلهء سربازان «جمهوری روم» در اين منطقه پيدا شده و آنها توانسته بودند حاکميت بخش‌های غربی سوريه و عراق، تا کناره‌های دريای مديترانه، را از چنگ ايرانيان خارج کنند و يکی از فرماندهان نظامی خود را به حکومت آن منصوب نمايند.  و سی سالی مانده به ميلاد مسيح «جمهوری روم»، در پی کشورگشائی‌های جوليوس قيصر، به «امپراطوری روم» تبديل شده، مجلس سنای روم قدرت های عمدهء خود را از دست داده، و فرماندهان نظامی، بخصوص با تکيه بر توارث خونی، به نام «ديکتاتور دائمی» و «امپراتور»، بر سراسر اروپای زير مدار 60 درجه حکومت آغاز کرده بودند. 

  در طی دو قرن تسلط بلامنازع ايرانيان بر خاورميانهء کنونی، اروپا به کمک شاهراهی که «جاده ابريشم» خوانده می‌شد به شرق «عالم مسکون» (چين و ماچين) وصل می‌شد و بازرگانان مختلف در اين شاهراه ـ که بخش عمده‌ای از آن هم از خاک ايران اشکانی  و هم از خليج فارس می‌گذشت، بين چين و روم در رفت و آمد بودند. از آنجا که هر شاهراهی با خود رونق اقتصادی و رفاه مادی می‌آورد، «جادهء ابريشم» نيز شاهرگی اقتصادی محسوب می شد که شرق و غرب ايران را به چين و اروپا وصل می‌کرد و در سراسر مسير خود شکوفائی و رونق می‌آفريد.

  اما با حضور نيروهای رومی در غرب خاورميانه، عيسای ناصری در عمر سی سالهء خود شاهد آغاز جنگ‌هائی بين ايران و روم شد که تا ششصد سال پس از به صليب کشيدن او ادامه می‌يافت. حتی اگرچه 220 سال پس از مرگ او حکومت ايران دست به دست گشت و «ساسانيان» جانشين «اشکانيان» شدند و تا 430 سال بعد بر شاهنشاهی ايران حکومت کردند، اما جنگ های ايران و روم همواره بر سر تملک خاورميانه، بصورتی نامرتب اما مستمر، شعله‌ور می‌شد و گاهی اين و گاهی آن به پيروزی می‌رسيدند.

  دوران زندگی عبدمناف، پرده‌دار بزرگ مکه، مصادف بود با پادشاهی خسرو ساسانی ملقب به انوشيروان (جلوس 531 ـ مرگ 579) که قدرتمندترين شاه اين سلسله محسوب می‌شد و با مرگ او و آغاز پادشاهی فرزندش، «هرمزد چهارم» (تا 590)، بار ديگر شعلهء جنگ بين ايران و روم بالا گرفته بود.

  نتيجهء مهم جنگ‌های دو امپراتوری شرقی و غربی از رونق افتادن «جادهء ابريشم» بود. در واقع، در صد وپنجاه سالهء آخر شاهنشاهی ساسانی، جبههء جنگ، همچون خطی شمالی ‌ـ‌ جنوبی،از ميان سوريه و عراق گذشته و شاهراه شرقی‌ـ‌غربی ابريشم را،بيشتر بنا به تصميم ايرانيان، بسته بود.و بسته شدن اين راه روميان را واداشته بود تا به جستجوی راهی تازه برآيند و به کشف مسيری تازه نائل شوند:بارهای امتعهء آنان را کشتی‌ها در اوقيانوس هند به بندر«یمن»،درمنتهی‌عليه جنوب‌غربی شبه‌جزيرهءعربستان،می‌رساندندو درآنجا آنهارابارشتر می‌کردندو کاروان‌های شتر در کنارهءدريای سرخ به سوی شمال می‌رفتند،از شهرهای طائف و مکه و يثرب می‌گذشتند، و به اورشليم و بنادر لبنان در شرق مديترانه می‌رسيدند. در آنجا بارها ديگرباره به کشتی‌ها منتقل می شدند و به اروپا می‌رسيدند. بدينسان،رومی‌ها،بدون اينکه قدم در قلمرو شاهنشاهی ساسانی بگذارند،به شرق دور وصل می‌شدند.

  ايجاد راه «يمن ـ اورشليم» يکباره شهرک‌های سر راهی متعددی همچون مکه را بر روی نقشهء دنيا نشاند، و از آنجا که روميان مجبور بودند برای انجام کارهای خود بر نيروی کار محلی حساب کنند، اعرابی که به استخدام روميان در می‌آمدند معيشت اقتصادی نوينی را تجربه می‌کردند که تا آن زمان در شبه جزيره عربستان سابقه نداشت. در عين حال، مثل هر تحول اقتصادی نوينی، نخستين اقشار جامعه که بکار در فعاليت جديد مشغول می‌شوند از جمله قشرهای فرودست جامعه بودند. از لحاظ ضوابط سنتی، طبيعی بود که بنی‌اميه کاروان‌داری را دون شأن اشرافيت مکه بدانند؛ بخصوص که اين کار در پيوند با نيازهای روميان انجام می‌شد حال آنکه اشرافيت مکه خود را دست‌نشاندهء شاهنشاهی ايران می‌دانست و از اين هراس داشت که همکاری با روميان خشم ايران را برانگيزد.

 در مقابل اما،خاندان‌های ثروتمند ديگری دست‌بکار«حمله داری»(يا حمل و نقل کالا)برای روميان شدند و به ثروت‌های باد آورده‌ای رسيدند.از جملهء اين خانواده‌ها يکی هم خاندانی بود که خديجه(دخت خويلد بن اسد)از آن می‌آمد.او را بخاطر ثروت و قدرتی که بهم‌زده بود «اميرة القريش»می‌خواندند و نقل است که تعداد شتران کاروان‌های او از مجموع شتران کاروان‌داران ديگر بيشتر بود.بدين‌سان اعراب ثروتمند مکه،بعنوان مقاطعه‌کار روميان،برای آنها کار می‌کردند و دستمزد دريافت می‌داشتند.

 در عين حال، گسترش کار ايجاب می‌کرد که اشخاص جديدی به استخدام کاروان‌داران در آيند و اينجا بود که مردان خاندان بنی‌هاشم نيز تصميم گرفتند اشرافيت فقرزدهء خود را کناری نهاده و به کار کاروانسالاری برای روميان مشغول شوند. عبدالله، يکی از ده پسر عبدالمطلب‌بن‌هاشم، از اعضاء اين خاندان بود که بکار در کاروان‌های اعراب ثروتمند مشغول شد و در سال 570 ميلادی (9 سال مانده به مرگ انوشيروان ساسانی) در بين راه اورشليم و مکه جان سپرد، در حالی که همسرش، آمنه، فرزندی را در شکم داشت.

  اين فرزند محمدبن‌عبدالله نام داشت که شش ماه پس از مرگ پدر ديده به جهان گشود و به دست پدربزرگش عبدالمطلب‌بن‌هاشم سپرده شد. اما پدربزرگ نيز چندان نپائيد و آنگاه محمد را به دست عمويش، ابيطالب، سپردند که از راه کاروانسالاری آب باريکه‌ای نصيب می‌داشت. محمد که کودکی را در کار چوپانی گذرانده بود، از نوجوانی به کار برای عمويش پرداخت و در کار حمل و نقل تجربه آموخت. شايد از همان سنين باشد که با کاروان عمويش سفرهای متعدد خود را به سوريه و اورشليم آغاز کرده و با کارفرمايان رومی و تهديد دائم ايران برای بازگيری سرزمين‌های افتاده به دست روميان، و جهان شگفتی‌آور قرن ششم ميلادی آشنا شده باشد. بسياری از منابع موجود سال 583 (يعنی 13 سالگی او) را زمان نخستين سفرش به سوريه می‌دانند .اما امر قطعی آن است که به هنگام 22 سالگی، بوسيلهء عمو و سرپرست‌اش، به خديجه معرفی می‌شود و بعنوان جوانی قابل اعتماد به استخدام اين بانوی ثروتمند، که در آن زمان 37 ساله بوده و مرگ سه شوهر را بچشم ديده بود، درمی‌آيد. محمدبن‌عبدالله، بعنوان يکی از مسئولان کاروان‌های خديجه بکار می‌پردازد و بزودی رهسپار شامات (سوريه کنونی) و اروشليم در شمال و يمن در جنوب مکه می‌شود.

 هيچکس نمی‌داند که در اين سفرها،که از بيست‌ودوتاسی‌وهشت‌سالگی‌اش مرتباً ادامه داشت، او با چه کسانی آشنا شده و، در اواخر قرن ششم و اوائل قرن هفتم ميلادی، در جهان پيچاپيچ خاورميانه چه می‌کرده است. اما بر حسب برخی از اسناد،می‌دانيم که او در اين سفرها هم به اهميت حياتی پيوند اقتصادی کاروانداران عرب شبه‌جزيره با رومی‌ها پی برده، هم خطر ايرانی‌ها را (چه به هنگام جنگ با روم و چه در صورت صلح طرفين و گشوده شدن ديگربارهء جادهء ابريشم) برای کار خود و همهء اعراب درگير در کار حمل و نقل امتعهء رومی‌ها دريافته، و هم با کشيش‌ها و خاخام‌های سوريه و فلسطين و «يهوديه» آشنائی و گفتگو داشته، و هم با تورات و انجيل آشنا بوده است.

  و سه سال پس از استخدام شدن در کاروانداری خديجه، اين زن ثروتمند عرب دل به محمد 25 ساله می‌بندد و به او پيشنهاد ازدواج می‌دهد. در پی اين وصلت محمد جزئی از پايگاه اجتماعی خديجه و ديگر کاروانداران ثروتمند مکه می‌شود.

 آنچه در خاندان خديجه و پسرعموهايش می‌گذشته چندان روشن نيست اما، بر اساس دانسته‌های اندکی که در اين مورد در دست است، می‌توان گفت که بنظر می‌رسد اينان نمايندگان و خواستاران برقراری نظم نوينی بوده‌اند، برخاسته از واقعيت پيدايش قشر کارواندار، که با نظم سنتی و قبيله ای اعراب باديه شبه‌جزيره و اشرافيت مکه (به رياست بنی‌اميه) همخوانی نداشته است. حتی گفته شده افرادی از خاندان خديجه به بتخانهء کعبه بی‌اعتنائی کرده و پيرو دينی يکتاپرستانه به نام «حنيف» بوده‌اند و خود را از اعقاب ابراهيم پيامبر می‌دانستند. نيز بنظر می‌رسد که اشتراک منافع بنی‌هاشم با اين قشر نوخواسته از يکسو، و دشمنی ديرينهء آنها با بنی‌اميه، از سوی ديگر، موجب آن بوده است که بين کاروانداران مکه و کاروانسالاران هاشمی مکه نوعی اشتراک منافع و نياز بوجود آمده باشد. بهرحال اشرافيت سنتی مکه دل با ايرانيان داشت و، هراسان و مراقب، حرکات ثروتمندان نوکيسهء کارواندار را می‌نگريست که در خدمت روميان در آمده بودند.

  باری، محمدبن‌عبدالله، در اواخر دههء سوم عمرش رفته رفته دست از کار می‌کشد و خلوت گزين و اهل رياضت و مراقبه می‌شود و روزهائی طولانی را در غاری به نام «حرا» در کوه‌های کوتاه‌قد اطراف مکه به تنهائی می‌گذراند.خبرهای بازمانده از آن روزگارکه نمی‌توان درست‌وغلط‌شان را به آسانی ارزيابی کرد چنين می‌گويند که محمد چهل ساله است (در سال 610 ميلادی،نوزدهمين سال پادشاهی خسروپرويز ساسانی)که روزی لرزان و عرق‌کرده از کوهستان به خانه بازمی‌گردد و به خديجه خبر می‌دهد که جبرائيل، فرشتهء اعظم الله، بر او ظاهر شده و اطلاع داده است که الله او را به رسالت خود برگزيده است.در آن زمان الله يکی از بت‌های مهم بتکدهء مکه محسوب می‌شد و از همين رو نام پدر محمد را نيز «عبدالله» نهاده بودند.اما چگونگی تبديل اين بت اعظم به الله مجرد و يکتای قرآنی در ذهن محمد، مسئله‌ای است که می‌تواند نقش سفرهای او و تلقينات «حنيفيان» را در او آشکار سازد.

 احاديث می‌گويند که خديجه بلافاصله از اين خبر استقبال می‌کند و نخستين کس می‌شود که به اسلام (که معلوم نيست در آن روز چه معنائی می‌توانسته داشته باشد، چرا که تازه بيش از آن دو سه آيه‌های نخستين چيزی بر محمد نازل نشده بود) می‌گرود و بعد از او هم پسرعموی ده‌ سالهء پيامبرـ‌علی پسر ابيطالب‌ـ پيامبری او را می‌پذيرد.درهرحال بنظر نمی‌رسد که اين گزين‌شدگی برای پيامبری، در حلقهء کوچک خاندان خديجه و ابيطالب امر شگفت‌انگيز بشمار آمده باشد.

  آنها تا سه سال اين موضوع را برملا نمی‌کنند و در واقع بصورت زيرزمينی یارگيری کرده و اشخاص مناسب را به پذيرش پيامبری محمد ‌ابن‌ عبدالله فرا می‌خوانند. اما در سال چهارم که اين دعوت علنی می‌شود بلافاصله واکنش بنی‌اميه راـ که پرده‌داران کعبه و رؤسای مکه بودند ـ برمی‌انگيزد.

‌ علل اين واکنش روشن است: کافی است به جملهء مشهور«لا اله الا الله» توجه کنيم که،در واقع،شعارمايهء جنگ «قشر اقتصادی کاروانداران و کاروانسالاران» با اشراف سنتی مکه محسوب می‌شود.اشرافيت مکه حافظ «وضع موجود»ی است که بر محور«بتخانه» يا «اله کده»ی مکه می‌گردد،و اکنون يکی از اعضاء بنی‌هاشم و همسر بزرگترين کارواندار مکه همهء«اله»ها را رد می‌کند تا «الله» خود را جانشين آنها کند.آيا اشراف مکه در اين ماجرا به وجود توطئه‌ای رومی ظنين شده بودند و در عين حال فکر می‌کردند خاندان بنی‌هاشم،با اعلام پيامبری يکی از اعضاء خود، قصد دارد رشتهء امور را از دست آنها بگيرد؟هرچه بود چنين شد که، بزودی، دودمان و خانواده محمد و معدودی از مکيان که به پيامبری او ايمان آورده بودند به محلی خارج از مکه به نام «شعب ابيطالب» تبعيد می‌شوند و اجازه رفت و آمد به مکه از آنان سلب می‌گردد.

 محمد اما، پس از نوميدی از تبليغ دين خود در مکه، مسلمانان را به مهاجرت به مناطق مختلف اطراف و تبليغ اسلام در آن مناطق تشويق می‌کند و، بدينسان، تعداد مسلمانان غير مکی رو به فزونی می‌گيرد. او، از جمله، می‌تواند برخی از اعضاء دو قبيلهء عرب را، که در شهرک «يثرب» (مکانی که بعدها به «مدينه» شهرت يافت) ساکن بودند، مسلمان کند.

 اما دوران تبعيد مصادف بود با پيروزی‌های پی‌درپی ارتش ايران در خاورميانه. شهرهای سوريه و آناتولی و فلسطين يکی پس از ديگری سقوط می‌کردند و در سال 618 خبر می‌رسد که روميان از ايران شکست سختی خورده و راه‌های رفت‌وآمد به سوی شمال بسته شده است. براحتی می‌توان هراس و اندوهی را که بر شعب ابيطالب حکمفرما شده بود مجسم کرد. آنگاه، در «شعب» خبری می‌پيچد مبنی بر اينکه فرشتهء الله به ديدار محمدبن‌عبدالله آمده و مژده‌آور خبری خوش شده است. در قرآن تدوين شده در 40 سال بعد اين آيات را در ابتدای سوره‌ای که «الروم» نام دارد و سورهء شمارهء 30 قرآن است آورده‌اند:

 «روميان در جنگی که در سرزمين‌های نزديک انجام شده در هم شکسته‌اند، اما اين شکست چندان نمی‌پايد و بزودی روميان پيروز خواهند شد. اين پيروزی، به ياری الله، در اندک زمانی به دست خواهد آمد، چرا که همهء امور به فرمان اوست. و در آن روز قلوب مؤمنين از اين پيروزی شادمان خواهد شد. الله هر کس را بخواهد پيروزی می‌بخشد و اوست که مهربان و گرامی است. اين وعده‌ای است که الله می‌دهد و او هرگز خلف وعده نمی‌کند».

 از شرح و بسط افسانه‌هائی که در اطراف اين «پيشگوئی» بافته شده می‌گذرم تا به اين نکته بپردازم که آيات نخستين سورهء «روم» بخوبی نکات زير را روشن می‌کنند:

1. پيامبر اسلام، اعضاء خانواده‌اش، و مريدانش، همگی، خود را هم‌پيوند با روميان و در نتيجه مخالف ايرانيان می‌دانستند.

2. آنها اخبار جنگ را به دقت تعقيب می‌کردند و می‌دانستند که شکست روميان به معنی شکست کار تجاری همهء مکيان نيز هست.

3. سوره روم به صراحت می‌گويد که الله پشتيبان روميان است و به آنها کمک خواهد کرد تا ايرانيان را شکست دهند. و اين شکست ناشی از وعدهء تخلف ناپذير الله است.

4. همچنين، در اين آيات، قرآن به صراحت می‌گويد که شکست ايرانيان و پيروزی روميان قلوب مؤمنان (در قرآن دو واژهء «مؤمن» و «مسلمان» به يک معنی است) را شادمان خواهد کرد.

5. بدين‌سان روشن است که در ديد مسلمانان خداوندشان دوست روميان و دشمن ايرانيان بوده است.

  تمام اين مطالب استنساخ شده از سورهء روم را «تاريخ طبری» به سادگی و وضوح تمام، اما با شاخ‌وبرگ‌های معمول تواريخ اسلامی، چنين باز می‌گويد:

 «...روميان و ايرانيان به سرزمين نزديک پيکار کردند... و روميان منهزم شدند. اين خبر به پيغمبر (ص) و اصحاب وی رسيد... حادثه بر آنان سخت بود که غلبهء گبران را بر روميان اهل کتاب خوش نداشتند. و کافران مکه خوشدل شدند و ياران پيغمبر را شماتت کردند و گفتند: "شما اهل کتاب‌ايد و نصاری نيز اهل کتاب‌اند... و برادران ايرانی ما بر برادران کتابی شما ظفر يافتند..." و آيات (نخستين سورهء روم) نزول يافت. و ابوبکر سوی کفار شد و گفت: "از غلبهء برادرانتان بر برادران ما خوشدلی می‌کنيد؟ به الله قسم که روميان بر ايرانيان غلبه خواهند يافت. و اين گفتهء پيغمبر ماست"...»

 باری، زمانی که محمد و يارانش اجازهء بازگشت به مکه را به دست می‌آورند می‌بينند که بشدت تحت نظرند، اجازهء خروج از مکه را ندارند، و کاروبارشان را هم از دست داده‌اند، عدهء مسلمانان هم رو به فزونی ندارد، و حتی کوشش محمد برای خروج از مکه و ديدار با سران شهر «طائف» در جنوب به ناکامی و زخمی شدن او می‌انجامد و او با زحمت بسيار موفق می‌شود به مکه بازگردد.

 در عين حال امر ديگری هم پيش آمده است: بنظر می‌رسد که اشراف مکه، با ديدن پيروزی حکومت ايران در اواخر عهد خسروپرويز و ثروتی که کاروانداری با خود دارد، رفته رفته خود جانشين کسانی شده‌اند که قشر جديد اجتماعی و اقتصادی را بوجود آورده و به بهانهء جسارت به بتکدهء مکه به تبعيد رفته بوده‌اند. به عبارت ديگر، دعوائی که به زبان مذهبی انجام می‌شد در حقيقت ماهيتی کلاً اقتصادی‌ـاجتماعی داشت. به همين دليل هم توجه به اين نکته جالب است که قيد «تبعيد مسلمانان به شعب ابيطالب» زمانی برداشته می‌شود که خديجه و ابيطالب هر دو در سال 520 ديده از جهان فرو می‌بندند. اين سالی است که محمد بدان نام «سال اندوه» داده است. تقارن مرگ اين دو نفر و اتمام ايام تبعيد خود نشان می‌دهد که دعوای اصلی اشرافيت مکه‌ـبه رهبری بنی‌اميه‌ـ‌با کاروانداران اصلی بوده است و نه با محمد. چرا که گمان می‌رفت، بدون پشتيبانی مهره‌های اصلی، کار خاصی از محمد برنمی‌آيد.

  اما درست در زمانی که بنظر می‌رسيد مسلمانان بازی را باخته‌اند، محمد تصميم بزرگی می‌گيرد: حال که ايرانيان با رقيبان مسلمانان کار می‌کنند، بايد از مکه به سوی شمال بيرون رفت، و بر کمين کاروان‌هائی که به سوريه می‌روند نشست و راه آنها را قطع کرد. شاهرگ حياتی که قطع شد پيروزی آسان به دست خواهد آمد.

 در سال 621 برخی از مسلمانان يثرب،که دين خود را پوشيده می‌داشتند،به بهانهء زيارت سالانهء بتکدهء کعبه به مکه می‌آيند و در ديداری محرمانه با محمد پيمان می‌بندند که‌ـ‌اگر بتواند خود را به يثرب برساندـ‌او را پذيرا خواهند شد،سروری او را خواهند پذيرفت،از او محافظت خواهند کرد،به نامش شمشير خواهند زد،و در عوض محمد ورود آنها به بهشت الله را تضمين خواهد کرد.اين پيمان به «پيمان عقبه» مشهور است و اين اعراب در تاريخ اسلام به «انصار»(ياری کنندگان) شهرت يافته‌اند.دربارهء چرائی و چگونگی آماده شدن آنها برای جنگيدن بخاطر محمد ملاحظات بسياری در کار بوده است که پرداختن به آنها را به فرصتی ديگر موکول می‌کنم.

  محمد در سال 623 (هنگامی که 53 سال داشت) همراه با يکی از نخستين مسلمانان مکه، ابوبکر،که دختر شش سالهء خود ـ‌عايشه‌ـ را،در همان سال مرگ خديجه،به عقد رسول‌الله درآورده بود و پس از مرگ رسول هم جانشين او می‌شد،شبانه و مخفيانه،از مکه خارج شد. ماهيت اين کار چه بود؟فرار؟ سفر؟...هرچه بود،مسلمانان آن را همچون مهاجرت پيامبرشان از مکه به مدينه ديده و آن را «هجرت» خوانده‌اند.آنها سال 623را مبداء تقويم خويش قرار دادند ـ سال صفری که با ورود محمد به يثرب کليد خورد و اکنون 1385سال خورشيدی و 1428سال قمری از آن می‌گذرد.

 ‌داستان محمد و ايرانيان، در ده سال اقامت او در يثرب، خود فرصت و حوصله‌ای ديگر می‌خواهد که اگر عمری بود به آن نيز خواهم پرداخت. اما بهرحال می‌دانيم که در آن شبانهء تف زدهء سال صفر، محمد، با دلی آکنده از دشمنی با ايرانيان و آزرده از شکست روميان و خشم از مکيان و بنی اميه، بر جادهء سنگلاخ مکه به يثرب گام برمی‌داشت و می‌رفت تا سرنوشت شبه‌جزيره و ايران و بخش‌های عمده‌ای از جهان را برای هميشه تغيير دهد.

 

   از خانهء نوری علاء

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 5:46  توسط من و جناب عالی  |