گفتوگوی اکبرگنجی با مارشال برمن
از رادیو زمانه
گزارش وب گردی
از رادیو زمانه
چندي پيش حُسني مبارک رئيس جمهور خودکامهء مصر در مصاحبه اي تلويزيوني گفت: «بيشتر شيعيان به کشوري که در آن زندگي مي کنند وفادار نيستند بلکه وفاداري اصلي آنها به ايران است.» منظور حسني مبارک جمهوري اسلامي ايران يا رژيم فقاهتي شيعي در ايران بود.
نظير همين واهمه دوسال پيش از سوي ملک عبدالله پادشاه اردن ابراز شد که به متحدان خود در منطقه، و به پشتيبان اصلي شان ايالات متحدهء آمريکا، هشدار داد که حوزهء جغرافيايي وسيعي از درياي مديترانه تا اقيانوس هند در معرض خطري جدي است. کدام خطر؟ خطر قيادت زير حاکميت شيعيان! اين خطر به ويژه در منطقهء نفت خيز خليج فارس بايد جدي گرفته شود. ملک عبدالله خود را از اخلاف مستقيم پيامبر اسلام مي داند.
دولت هاي «نوپدرسالار» در خاورميانه
براي شناسايي نوع رژيم هائي که در مصر، اردن ، عربستان سعودي ، شيخ نشين هاي خليج فارس، پاکستان و نيز ايران زمان پهلوي حاکميت داشته و دارند، ما از عنوان «نوپدرسالاري» يا پدرسالاري نو {به زبان انگليسي «نئوپاتريارکي»} استفاده مي کنيم. اين اصطلاح ساختهء متفکر سرشناس عرب «هشام شرابي» است. هشام شرابي متولد فلسطين و تحصيل کردهء لبنان و آمريکا است و در دانشگاههاي سوريه و آمريکا تدريس کرده است. او در کتاب بسيار مهمي با عنوان «نوپدرسالاري» که حدود بيست سال پيش منتشر کرد (۱۹۸۸) وجوه اصلي ديکتاتوري هاي وابسته و سرکوبگر را که در کشورهاي اسلامي برسرکار بودند برشمرد و سپس به واکنش هاي مقاومت در برابر اين رژيم ها، از جمله مقاومت اسلام سياسي، نيز پرداخت.
اگر نظريهء هشام شرابي را بخواهيم در چند جمله خلاصه کنيم آن است که رژيم های نوپدرسالار در ظاهر رژيم هايی مدرن و متجدد هستند و نه سنتي؛ سکولار و عرفي هستند نه ديني؛ آنها وابسته و گاه دست نشانده اند زيرا براي سرکار ماندن به حمايت ابرقدرت خارجي نياز دارند. از همين رو آنها رژيم هائي پليسي و به شدت سرکوبگرند و علارغم اقدام به «تجدد» آمرانه از بالا جلو هرگونه خلاقيت فرهنگي را به خاطر هراس از رشد دموکراسي مي گيرند. بنابراين، «پدرسالاري» سنتيِ جوامع اسلامي خود را در شکلی نو و «متجدد» يا «مدرنيزه شده» بازتوليد مي کند.
مدرنيزاسيون آمرانه و رژيم ترور دولتي
در رژيم «نوپدرسالار» { رژيمي همانند مصر يا اردن يا رژيم پهلوي} همان ساختارهاي سياسي و ذهنيِ پيش مُدرن اکنون بر اقتصاد و فرهنگي مدرن و متجدد به شيوهء آمرانه حکم مي رانند.
معنيِ ديگر روي کارآمدن «نوپدرسالاري» آن است که نهضت هاي به راستي دموکراتيک و مردمي و خواهان تجدد، نظير جنبش مشروطيت در ايران يا نهضت «بيداري عرب» با شکست مواجه شده اند. اين نهضت هاي دموکراتيک در صدد بودند تحولي شبيه به تحول دموکراتيک غربي را به نحوي وارد جهان نيمه فئودال و فرهنگ و روابط پدرسالار «شرقي» کنند و موفق نشدند.
در عوض مدرنيت از طريق مدرنيزاسيونِ دولت مرکزي از بالا و با مشت آهنين قدرت خودکامه به جلو برده شد در حاليکه جلو رشد روشنگري فرهنگي مدرن از همان ابتدا گرفته شد. بنابراين پدرسالاري نو نه به معني حقيقي مدرن و متجدد است، و نه تمامن سنتّي.
هشام شرابي در توصيف ويژگي هاي اين نظام { هم ويژگي هاي عام فرهنگي و هم فرهنگ سياسي مدرن} از واژهء «آنتروپي» استفاده مي کند که در اينجا هم به معنی وضعيت نامتعين و بي نظم است و هم به معني رخوت و از دست دادن انرژي هاي سازنده، يعنی کرختي و از تحرک واماندن و لَخت شدن فرهنگي. آنتروپي در معنايي که هشام شرابي به کار مي گيرد کم خوني، نازائي و بی ثمری معنی می دهد. در زمين فرهنگيِ نظام نوپدرسالار، فرهنگ و انديشه بي ريشه و فاقدِ ضرورت هاي ارگانيک است.
ساختار طبقاتي اين جوامع فاقد يک بورژوازي مقتدر و مبتکر است که همانند غرب سکان هاي صنعت و تکنولوژي را به دست گيرد و جامعه را با انباشت مدام سرمايهء صنعتي پرتحرک و زاينده کند. پرولتاريايي وجود ندارد که در ارتش منظم ميليوني اش در کارخانه ها به توليد ارزش بپردازد. فراورده هاي مادي و معنوي، عاريتي ، وارداتي يا «مونتاژشده» هستند. هرآنچه هست اقشارميانيِ نيمه سنتي ـ نيمه مدرن است که از روستا به شهر آمده اند و با گرفتن دستمزد از دولت خودکامه براي آن نقش رعيت را بازي مي کنند. فرهنگ {به اصطلاح} «متجدد» در چنين جامعه اي به همين تعبير نه غربي بلکه غربزده است و ميان اعتقادات سنتي مردم و ظاهرمستفرنگ دولت نوپدرسالار همواره تضاد وجود دارد. همين تضاد سرانجام به رويارويي خشونت آميز جنبش هاي خرده بورژواي شهري با رژيم هاي سرمايه داري وابسته مي انجامد.
برخلاف جامعهء رنسانس اروپا {عصر نوزايی فرهنگی} ، وجه اصلي جامعهء نوپدرسالار نازايي است؛ هم در اقتصاد و هم در فرهنگ. نيرويي که اقتصاد و فرهنگ را مي خواهد نگه دارد و به جلو سوق دهد، دولت خودکامه است و از آنجا که اين کار را در وابستگي اقتصادي انجام مي دهد دستاوردهاي فرهنگي آن هم هرگز در زمين بومي ريشه نمي گيرد و در برابر خود در ميان اقشار سنتي مقاومت ايجاد مي کند.
بقاي ساختار سياسي جامعهء نوپدرسالار به حمايت نظامي يک ابرقدرت خارجي وابسته است و تنها نهاد واقعن کارامد و «پيشرفته» در چينين نظامي دستگاه امنيتي و پليسي آن است که در بعضي از کشورهاي عربي به آن «مخابرات» مي گويند. رژيم هاي نوپدرسالار در اساس رژيم هاي ترور دولتي اند.
قيام پوپوليسم اسلامي در برابر نوپدرسالاري و «امپراتوري»
ظهور و رشد جنبش هاي مقاومت اسلامي را بايد در چنين زمينه اي درک کرد. از مقاومت هاي ضداستعماري پس از جنگ جهاني دوم در الجزاير و مصر و سودان گرفته تا مقاومت هاي اسلام سياسي در رژيم هاي سرمايه داريِ وابسته توسط رهبران و جنبش هايي چون سيد قطب ، حسن بنّا و اخوان المسلمين در مصر؛ مجاهدين و طالبان و القاعده در افغانستان و پاکستان، فدائيان اسلام و جنبش انقلابي آيت الله خميني و حزب الله در لبنان. همهء اين جنبش ها «اسلام» را هم به عنوان جهان بيني و ايدئولوژي سياسي و هم به عنوان وجه اصلي «هويت فرهنگي» در برابر «غرب» و «استکبار» (امپرياليسم يا «امپراتوري») مطرح مي کنند. همهء اين جنبش ها را مي توان جنبش هاي جهادگراي اسلام سياسي در قرن بيستم و بيست و يکم نام گذاشت.
صعود شيعيان به عنوان نيروي هژمونيک {يعني نيروي داراي سرکردگي} در مقياس فراملّي پديدهء نوظهوري در اين مجموعه است که تنها در زمان حاضر و به ويژه پس از اشغال عراق توسط آمريکا مطرح شده است.
صعود شيعيان؟
وقتي که رژيم بعثي صدام حسين در عراق در سال ۲۰۰۳ سرنگون شد، مردم عراق از اين فرصت براي استقرار دموکراسي ليبرال بهره نگرفتند. آنها از اين فرصت استفاده کردند تا بي عدالتي را در موازنهء قدرت ميان دستجات قومي ـ مذهبي جبران کنند. اين نتيجه اي است که پژوهشگر سياسي ايراني ـ آمريکائي «ولي نصر» مي گيرد. ولي نصر معتقد است دولت بوش با آزاد کردن اکثريت شيعه در عراق و قدرت بخشيدن به آنها، به تجديد حيات سياسيِ شيعيان کمک کرد. کمکي بزرگ که در سال هاي آينده موازنهء قدرت برا ميان اقليت و اکثريت در عراق و خاورميانه تعيين خواهد کرد.
خاورميانه ظرف سال ها و دهه هاي آينده اگر دموکراتيک تر نشود بدون شک شيعي تر خواهد شد. در عراق، احزاب سياسي شيعي نظير «شوراي عالي انقلاب اسلامي» ، «حزب الدعوه» و «حزب فضيلت» از کمک هاي رژيم شيعيِ ايران بهره مي گيرند. رهبران اين احزاب سال هاي تبعيدشانرا در ايران گذرانده اند. سازمان هاي نظامي نظير «بريگاد بَدر» توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران تعليم ديده و مجهز شده اند. مقتدا صدر رهبر «ارتش مَهدي» نيز به تازگي با ايران روابط حسنه برقرار کرده است.
شبکه هاي ارتباطات ماهواره اي، تلويزيوني و راديوييِ شيعيان عراق با کمک هاي فني و مالي ايران مشغول به کار هستند. مدرسهء حقاني در قم ک يکي از مراکز اصلي تعليمات ايدئولوژيک براي کادرهاي امنيتي و نظامي رژيم ايران است، پايگاهي است براي رهبران ديني و سياسي عراق نظير آيت الله محمد علي تسخيري. روابط ميان قم و نجف طيف وسيعي از فعاليت هاي حوزوي، ديني، سياسي، ايدئولوژيک و نظامي را در برمي گيرد. تبعيديان و مهاجران شيعي عراقي که از ستم صدام و سياست هاي کشت و کشتار شيعيان در دههء نود ميلادي به ايران پناهنده شده بودند اکنون به کشورشان بازگشته اند و حلقه هاي دوستي و ارتباطات سياسي را ميان قم و نجف وکربلا محکم تر مي کنند. بسياري از سايت هاي اينترنتي رهبران ديني عراقي از قم اداره و سازماندهي مي شوند.
از زمان اشغال عراق توسط آمريکا صدها هزار ايراني به زيارت اماکن مقدس نجف و کربلا رفته اند. اگر نقش ايران را در رشد و تحکيم و تقويت حزب الله لبنان نيز بر اين تصوير اضافه کنيم خواهيم ديد که مثلث قم ـ نجف ـ بيروت بي شک حوزه نفوذش را به کشورهائي چون بحرين، اردن، سوريه، فلسطين و حتا عربستان سعودي نيز خواهد گسترد.
صعود شيعيان در صحنهء تآتر سياسي خاورميانه به جوانان ايراني و عراقي و شايد جوانان کشورهاي نوپدرسالار خاورميانه تا شاخ آفريقا هويتي «اصيل» را مژده می دهد که از مرزهاي ملي فراتر مي رود. در فقدان جهان بيني های سکولار و مدرن، اين جوانان مي توانند حتا از رهبران کشورهاي خودشان هم ناراضي باشند اما به داشتن چينن هويتي افتخار کنند و آن را همچون بيرقي براي مبارزه با نفوذ فرهنگي و سياسي «غرب» بالا ببرند.
اما صعود سياسي و ايدئولوژيک شيعه آيا مي تواند به معني نوزائي فرهنگي و تحول دموکراتيک هم باشد؟ پس از جنگ فرسايشي ايران و عراق و مشکلات اقتصادي کشورهاي نفتي خاورميانه به نظر مي رسيد اسلام سياسي به ويژه نوع پيروزمند شيعي آن انرژي خود را از دست داده و به سرعيت رو به تحليل مي رود. سرنگوني صدام و طالبان خون تازه اي به رگ هاي اين جنبش ريخته و اقتصاد نفتي به زودي آن را به تکنولوژي هسته اي نيز مجهز خواهد کرد. آيا اقتصاد و فرهنگ اين حوزه نفوذ شيعي از حالت آنتروپيک خارج خواهد شد يا نوپدرسالاري را در شکل اسلامي و ضدغربي خود باز توليد خواهد کرد؟
تاريخ انتشار: ۲۱ مهر ۱۳۸۵
*
نوشتهء عبدي کلانتري
عصر ما عصر تأويل است.
جيانی واتيمو
«عصر ما عصر تأويل است». اين جملهی جيانی واتيمو، فيلسوف ايتاليايی، شايد مبالغهآميز به نظر آيد. اما رشد شتابانی که علم هرمنيوتيک در اين دو سدهی اخير داشته است شاهد خوبی است بر اينکه «تأويل خود چگونه موضوع تأويل قرار گرفته است». نيچه در قرن نوزدهم اعلام کرد که «فهميدن ديگری آسان نيست» و «هر روانی را جهانی ديگر است. هر روان را روان ديگر ”جهان ديگر“ است». بدين ترتيب، نيچه پيشگام است در به رسميت شناختن «ديگری» و «تفاوت» او. اما نيچه تنها به اين بسنده نکرد که فهميدن «ديگری» را مسئلهای برای فهم بشری بشمارد، او همچنين اعلام کرد که هرآنچه انسان خوب و بد ارزيابی میکند (اخلاق) ربطی به خود اشياء يا امور ندارد، چرا که چيزی به نام امور اخلاقی وجود ندارد، بلکه فقط تأويل و تفسيرهای اخلاقی است که وجود دارد. نيچه در معرفتشناسی خود باز حتی تا آنجا پيش رفت که اعلام کرد تمامی دانش ما تأويل است و اکنون تنها چندتنی هستند که فهميدهاند «علم تجربی» نيز تأويل است و علومی مانند فيزيک و ستارهشناسی نيز از واقعيتی برون از تأويلهای بشری حکايت نمیکنند. بدين ترتيب، با نيچه است که تأويل به امری هستیشناختی و وجودی تبديل میشود. اما تأويل قبل از آنکه به دست نيچه به امری هستیشناختی و وجودی تبديل شود، فن يا هنری بود برای کسب معنای متون. و هنگامی که شلايرماخر در نخستين دهههای قرن هجدهم به آن پرداخت باز از آن همين معنا مراد بود.
اما آنچه امروز علم هرمنيوتيک میناميم چيست و جايگاه ريکور در آن در کجاست. پل ريکور امروز جايگاه مهمی در علم هرمنيوتيک و نظريهی ادبی دارد و ما هر فضيلت ديگری هم که برای او قائل باشيم، يا او هر توانايی ديگری هم که داشته باشد، اکنون اجماع همگان بر آن است که پل ريکور يکی از مهمترين نظريهپردازان هرمنيوتيک و نقد ادبی در پايان قرن بيستم بوده است. از همين روست که در هر تاريخ انديشه يا فلسفهای او را در زمرهی ارباب هرمنيوتيک قرار میدهند. عنوان خاصی که برای هرمنيوتيک پل ريکور در نظر گرفتهاند «هرمنيوتيک پديدارشناختی» است. اما اين عنوان شايد چندان گويای نظر مستقل ريکور نباشد، چرا که روش هايدگر در هستی و زمان نيز عنوان «پديدارشناسی هرمنيوتيکی» را بر خود داشت.
يک ويژگی مهم پل ريکور که او را از ديگر همتايان خود در قرن بيستم کاملاً متمايز میکند، گفت و گوی دائمی و پرثمر او با ديگر متفکران است که ويژگی تمامی آثار عالمانه و محققانهی اوست. ريکور را شايد نتوان در پديدارشناسی يا هرمنيوتيک يا ساختارگرايی دارای نظريهای مستقل و ابتکاری به شمار آورد، اما او بیگمان موفقيت عظيمی داشته است در به وجود آوردن ترکيبی بزرگ از تمامی انديشههايی که در علم هرمنيوتيک به ظهور رسيده است، از تفسير متون دينی عهد عتيق و عهد جديد گرفته تا شلايرماخر و ديلتای و هايدگر و گادامر و هابرماس. روش نويسندگان در مطالعهی انديشه هرمنيوتيکی ريکور مقايسهای است و نظريهی خاص او را نمیتوان فهميد، مگر با مطالعهی آنچه او خود مطالعه کرده و بدان انديشيده و از آن انتقاد کرده است. هرمنيوتيک و پديدارشناسی و ساختارگرايی سه رودی است که در ريکور به يکديگر میپيوندند. اما ابتدا ببينيم که ريکور در کجای هرمنيوتيک ايستاده است.
نظريههرمنيوتيک، به تعريفی نه چندان دقيق، نظريهای است دربارهی فهم معنا. ما چگونه میتوانيم معنايی بفهميم برای آنچه انسانها بيان میکنند. هرمنيوتيک در دورهی جديد با سه جريان از يکديگر متمايز میشود: ۱) نظريه هرمنيوتيکی يا هرمنيوتيک کلاسيک — نمايندگان برجستهی آن عبارتاند از: شلايرماخر، ديلتای، بتتی، هيرش؛ ۲) هرمنيوتيک فلسفی — نمايندگان برجستهی آن عبارتاند از: هايدگر و گادامر؛ ۳) هرمنيوتيک انتقادی — نمايندگان برجستهی آن عبارتاند از: هابرماس و آپل. ريکور در هيچ يک از اين سه جريان جا نمیگيرد. اما او با هرسه جريان موافقتهايی دارد و مخالفتهايی.
ارتباط ريکور با هرمنيوتيک کلاسيک چيست. هرمنيوتيک، چنانکه ريشهی لغوی اين کلمه در يونانی نيز حاکی از آن است، در آغاز مربوط بود به فهم آنچه از سوی خدا به بشر ابلاغ میشد. بدين ترتيب، متون دينی نخستين متونی بودند که بايد تأويل («تأويل» در زبان عربی به معنای بازگشتن به اول است. در خصوص متون دينی، معنای «تأويل» يعنی پی بردن به آنچه خدا مقصود داشته است) میشدند و معنای واقعیشان فهميده میشد. نياز به فهم معنای «درست» اين متون، عالمان دين را بر آن داشت که برای فهم معنای «درست» يا «پنهان» اين متون روششناسيی فراهم آورند که «علم تأويل» يا «علم تفسير» نام داشت. اين روششناسی به آنان کمک میکرد تا دربارهی صحت و سقم يا اعتبار و بیاعتباری برداشتهای مختلف از معانی متون دينی معياری در دست داشته باشند. در دورهی جديد تاريخ اروپای مسيحی، پس از آنکه «تأويل رسمی» کليسای کاتوليک رومی از متون دينی را پروتستانها به معارضه طلبيدند، نياز به روششناسی تأويل، برخلاف آنچه شايد در بادی نظر مینمود، از ميان نرفت و بر لزوم و ضرورت آن نيز افزوده شد. پيشرفت دانشهای زبانی که از دورهی رنسانس آغاز شده بود، بهويژه علم لغت (فيلولوژی)، زباندانان و مترجمان را نيز بر آن داشت که به مسئلهی معنای متون و نقش زبان در انتقال معنا بيشتر بينديشند و برای آن معيارهايی فراهم آورند. با فريدریش شلايرماخر، متکلم پروتستان ليبرال و مترجم آثار افلاطون به زبان آلمانی، مسئلهی هرمنيوتيکی کانون بحث تازهای قرار گرفت که به برافراشته شدن پرچم علم هرمنيوتيک بر قلهی فتوحات تازه بشری انجاميد. شلايرماخر اعلام کرد که «پرهيز از سوء تفاهم يا بدفهمی مسئلهی اصلی هرمنيوتيک» است و زبان در مقام حامل معنايی که گوينده میخواهد به مخاطب منتقل کند بايد معياری باشد برای فهم آنچه ما از بيان ديگری میفهميم. بدين ترتيب، شلايرماخر مدعی بود که معنای «معينی» وجود دارد که گويندهای میخواسته از راه زبان آن را به ديگری منتقل کند. بنابراين يگانه معيار برای هرمنيوتيک رسيدن به «نيت» گوينده يا مؤلف است که از راه زبان به بيان درآمده است و در اين خصوص هيچ تفاوتی ميان متون دينی و متون غيردينی وجود ندارد. آنچه نظريهی هرمنيوتيکی به دنبال آن بود حل اين مسئله بود که چگونه معنا را میتوان بهطور عينی فهميد.
ويلهلم ديلتای، ويراستار و گردآورندهی نوشتههای شلايرماخر در باب هرمنيوتيک، و واضع نظريهای تازه در اين علم، کوشيد نشان دهد که برای فهم معنا ما نيازمند هستيم اعمال انسانی را به گونهای بازسازی کنيم که معنای نهفته در آنها را از درون خودمان بفهميم. بنابراين، معنا «تاريخی» است و آنچه در گذشتهای دور معنا داشته است تنها وقتی برای ما معنادار میشود که ما بتوانيم باز آن را زندگی کنيم. بدين ترتيب، ديلتای نظريهای پرورد در اين خصوص که چگونه میتوانيم «معنا» و در نتيجه «فهم» معنا را خاص علوم انسانی به عنوان علوم فرهنگی يا روحی بشمريم و «تبيين» را خاص علوم طبيعی.
ريکور همچون همهی ارباب هرمنيوتيک مدعی است که «معنا» کانون اصلی هرمنيوتيک است. اما معنا همواره مستقيم نيست، بلکه «غيرمستقيم» است. و از همین جاست تعريف اساسی هرمنيوتيک در نزد او به «هنر رمزگشايی از معنای غيرمستقيم». بنابراين زبان از نظر او صرفاً وسيلهای برای تأويل نيست. ما «با» زبان به فهم معنای چيزی نمیرسيم، چرا که قبل از آن که به چنين کاری دست يازيم بايد خود زبان را معنا کرده باشيم. به تعبير خود او: «تأويل قبل از آنکه تأويل با زبان باشد تأويل ِ زبان است». از نظر ريکور مسئلهی تأويل در جايی رخ مینمايد که تعدد معنا وجود داشته باشد. بنابراين، در جايی که همواره بيش از يک معنا وجود دارد، ما خواهان تأويل میشويم. اين امر در هيچ کجا به اندازهی «نمودگارها» يا «نمادها» (symbols) روشن نيست. در نمودگارها ما همواره با دومعنا رو به رو هستيم که يکی به ورای خودش دلالت میکند و يکی ديگر هرگز بهطور مستقيم به ما داده نمیشود. در واقع، نمودگارها معنا را وضع نمیکنند بلکه معنا میبخشند و به ما چيزی برای انديشيدن میدهند. و بدين ترتيب، ما با راهی پر پيچ و خم برای تأويل رو به رو میشويم که ويژگی همهی تأويلهای ما برای دريافت و کشف معناست. هرمنيوتيک از نظر ريکور روندی بیپايان و پيوسته است که از پيچ و خمهای بسيار میگذرد.
آنچه سهم متمايز ريکور در علم هرمنيوتيک است نظريهی او در باب مغايرت تأويلهاست. ريکور میکوشد ميان کسانی که به معنای عينی قائلاند و کسانی که به تخصيص وجودی معنا قائل اند ميانجیگری کند. طرفداران معنا از «يگانه معنای معين» متن سخن میگويند و طرفداران تخصيص وجودی از تنوع برداشتهايی که پيشداوریهای وجودی خواننده سبب برآمدن آنها میشود. اما چگونه میشود هم به وجود معنای عينی قائل بود و همه از افزايش معنا و يافتن معنای پنهان دفاع کرد؟ ريکور راه حل را در اين میبيند که ما بتوانيم نشان دهيم «متن» در عين حال که با معنای معينی که نويسنده در نظر داشته است نوشته شده است، خود رفته رفته شأنی مستقل میيابد، و در تعامل ميان خواننده و متن، معنای متن همواره از آنچه نويسنده و خواننده هردو در گمان دارند فزونی میيابد. ما میتوانيم برای متنهای مکتوب قواعدی بيابيم که معنای مشخص آنها را تا حدودی تثبيت کند، اما هرگز نمیتوانيم معنای متن را محدود کنيم و افزايش معنا را مهار کنيم.
ريکور در نظريه خود دربارهی معنا با پديدارشناسی نيز به مواجهه برمیخيزد. هوسرل معنا را در شهودی قرار میداد که فاعل از «خود اشياء» داشت، اما ريکور به پیروی از شعاری هرمنيوتيکی بر اين اعتقاد بود که شهود همواره متکی به تأویل است. اما از اين سخن نتيجه نمیشود که «معنا» امری صرفاً ذهنی يا قصدی است. از نظر ريکور، «معنا» در عين حال که ميان فاعلها مبادله میشود خود شأنی مستقل نيز دارد. معنا، در واقع، با تاريخ و زبان سر و کار دارد و ما به وساطت اينهاست که آن را میفهميم.
ريکور در بحث خود از «متن» معنای متن را نيز گسترش میبخشد. ما میتوانيم «متن» را گفتاری مکتوب بشماريم يا آن را به همهی پديدارها گسترش دهيم، همهی پديدارهايی که میتوانند نظامی متنی داشته باشند، يا کنشهای معنادار باشند. بدين طريق ريکور بر تمايزی که ديلتای ميان «تبيين» (erklären) و «فهم» (verstehen) قائل بود چيره میشود و باب گفت و گو ميان علوم انسانی و اجتماعی را میگشايد. چرا که «تبيين» نيز میتواند به فهم ما بيفزايد. تکيه بر اين دو رکن آن چيزی را میسازد که در اصطلاح ريکور به آن «قوس هرمنيوتيکی» گفته میشود.
ريکور با هايدگر موافق است که «وجود» ما اساساً هرمنيوتيکی است و در- جهان- بودن ما جز به وساطت تأويل فهم نمیشود. اما او نمیخواهد مانند هايدگر صرفاً به هستیشناسی بپردازد و نشان دهد که ما چگونه امکانهای «وجود» خود را میفهميم. از نظر ريکور، «وجود» (existence) خود نحوهای از تأويل است، اما ما وجود خودمان را از راه تأويلهايی خم اندر خم و متنوع به دست میآوريم که داستانها و اسطورهها و اديان و فلسفهها و علوم همه در شکلگيری آن دست اندر کارند. از همين جاست که او با گادامر موافق است که سنت بخشی مهم از زندگی ماست، اما او با گادامر موافق نيست که سنت خود حالتی معصومانه دارد و بايد بر ما ولايت داشته باشد. او با هابرماس در نقد «ايدئولوژی» موافق است، آن گاه که «سنت» شکل ايدئولوژی به خود بگيرد، و در عين حال مدعی است که «نقد» نيز خود سنت است.
مارکس، نيچه، فرويد سه بتشکن عصر نو راهی را در مواجهه با سنت در پيش میگيرند که میتوانيم «هرمنيوتيک سوء ظن» بناميم. اين سه تن، در تأويل خود از سنت، سنت را آگاهی دروغينی میشمارند که واقعيت زيربنايی آن میتواند نابودکننده خودش باشد. بدين ترتيب، اينان از تأويل برای کنار زدن نقابی سود میجويند که جز دروغ نيست. اما از نظر ريکور ما همانطور که همواره نيازمند هستيم در هرمنيوتيک از معنای آشکار به سمت معنای پنهان برويم، به همان اندازه نيازمند هستيم که به «ميل ِبودن» آری بگوييم. بنابراين، کشف معنا چيزی يک بار و برای هميشه نيست. موقعيت هستیشناختی ما ما را همواره بر آن میدارد تا معنای تازهای از چيزها بکنيم و بنابراين روند تأويل بیپايان است.
فدريکو فللينی زمانی گفت: «زندگی ما رؤیاهای ماست و رؤياهای ما زندگی ماست». بيان اين جمله به زبان ريکور جز اين نيست که: «تأويلهای ما زندگی ماست و زندگی ما تأويلهای ماست». ريکور در تأويل زندگی را میبيند که خودش را میفهمد و در «ديگری» خود را میيابد که به خودش مینگرد. «کشف من در تو» که شعار ديلتای بود، در هرمنيوتيک ريکور باز طنين میافکند. هرکوشش ما برای رسيدن به خود از ديگری میگذرد و در اين ميان تأويل است که همواره به ما میآموزد که «فهميدن ديگری آسان نيست» و «کوتاهترين راه از خود به خود ديگری است». پل ريکور را میستاييم و يادش را گرامی میداريم، چرا که او زندگی را خوب میفهميد.
از فلّسَفَه