تبليغاتX
پرسه ی دوتا یک نفر

پرسه ی دوتا یک نفر

گزارش وب گردی

او رهایم گذاشت و زبانم را باره باره گشود تا شرحش دهم

 

 

شیث مهربان

حتا هنگامی زندگی ژاله بار می شود به پرده های سوراخ شده ی گوش و کاسه چشمانی خونبار(بلانشو) اشاره می کنم تازه لحظه های شادی ی بی کران و غمهای مدام فرا می رسند. می انگارم همین مزه- صبحانه ی آماده چه در کتابفروشی زمانی که بود یا در آرژانتین یا دفتر کار تو به من می آموزد برای اینکه حس چشایی ات قوی بماند باید بیشتر اوقات گرسنه باشی. اینگونه به او که می رسی محبت نهان در پس ژست ها چنان بر تو می بارد تا در اعماقی که نمی بینی ولی هست تسلیم می شوی .

                       چه ورزشکارانه!                    از نو

به بیانی اسپینوزایی رنگ پریدگی ی چهره زبانیه ی جسم بی تاب است و رامش لحظه های بودن در مجانب دیگری زبانیه ی روح. تمایل یکی در برابر دیگری می افتد و از اینجا مساله ی شدن و نیروی حیات جانی تازه می یابند که برای دلوز موضوع هم ادبیات وهم زندگیست:

"نوشتن مساله ی شدن است،شدنی همواره ناتمام و همواره در حال صورت گرفتن... نوشتار از شدن جدایی ناپذیر است یعنی با نوشتن فرد زن می شود حیوان یا گیاه می شود مولکول می شود تا بدانجا که نامحسوس می گردد."

نمی دانم آیا در تاریخ کتابت فارسی(اگر همچین تاریخی را بتوان موضوع پژوهش راستین قرار داد ) تا این حد ریشه ای تعبیری از نوشتن داشته ایم.

یعنی تملک صورتی از نوشتار به نفع مقاصدی خاص مثلن در سخن فقهی،حقوقی یا دینی که همیشه بوده وهم اکنون نیز هست . فرهنگ پدرسالار ما که قدرت را حتا تا جهت خابیدنمان(رو به قبله) در اتاق هم توزیع کرد به کتابت هم که رسید معین کرد از چه چیزهایی باید سخن گفت و چطور و اینکه قلم در دست چه کسی بگردد. تا اینجا قلمروی شاهی به دقت و حدت خودش را مرزگذاری می کند و گاهی بنا به ضرورت تاریخی مرزهاش را از نو بنا می کند تا به اصرار خودش را عیان کند...

ولی                                                                            از نو آیا؟

"جنون" در لغت به معنای پوشیدگیست. عرب می گویند " جن الشیء یجن جنونا " یعنی پوشیده شده و " اجنه غیره اجنان " یعنی پوشاند آن را و پنهان ساخت. "جنان" به معنی

قلب نیز به جهت پوشیدگی ی آن است. "جنن" به معنی ی گور است چون جسد را می پوشاند. تا اینجا جنون در لغت بود ولی آنچه برایم در این مدخل اهمیت می یابد جنون در عبارت است. پیرسالاری ی آسیایی علاوه بر آن میراث آشکار،بیرونگی ی نهانی به جا نهاد که مایلم از آن به اکولولیا تعبیر کنم یا فکر کردن به صدای بلند. در روانشناسی ی شناختی حرف زدن یکریز کودک را با عروسکهاش که می تواند تا ساعتها ادامه یابد بی اینکه با واقعیت صلب و سخت روزمره تماسی بیابد،هم ما در لحظاتی این e را داریم. ولی e به عنوان پدیده ای در مرزجهان ایرانی(جنون)که با موضوع پرسش یعنی نوشتار مناسبت می یابد محل ظهورهایی منحصر به فرد در تاریخ نکبتی ی ما دارد. e فاطمه قره العین به هنگام به چاه انداخته شدن در متن ناسخ التواریخ ،e منصور حلاج بر سر دار در متن تذکره الاولیا ،e شیخ محمد معشوق توسی به اشاره ی عین القضات همدانی در این جمله ی طوفانی" محمد معشوق ترکی قبا بسته بود" و جالب است بدانیم همین محمد معشوق بوده که حکیم توس را به سرودن شاهنامه ترقیب می کند: چون حکیم توس بر آن شد تا شاهنامه را به نظم آورد از شیخ محمد معشوق توسی استعداد همت کرد و شیخ بفرمود میان ببند و زبان بگشای که به مقصود خاهی رسید. شیخ محمد دیوانه ای بود که خاندن و نوشتن نمی دانست. بماند...

تا مصاذیق دیگری به زعم خودم از این e فررار بدست دهم. همچنین e پشت بگردان سبابه بمم با سطح/ بم یا من به لهجه می افتم/ یا و بمن مستقبلاتم آنگاه آغاز می شود...

که با احضار لحن افعال امری، سرراستانه یقین ما را از این شکل صریح فعل می زداید. e گزارش نه ماهه : من/مثل سگ پارس می کنم مثل سگهای دیگر/ و/به دیگران هم همین را می گویم/ من/ آهسته فکر می کنم گاهی حتا آهسته تر / و به دیگران هم همین را می گویم ...

تکرار و پا به زمین کوبیدن کودک و اصرار در سیاه کردن صفحه،واگشودن بدن عروسک با سوراخ کردن چشم ها دریدن پشت یا تکرار لالا لالایی لالا لالایی چرا در زیست جهان ایرانی خطرناک می افتد آنطور که ورق ورق صحنه ی خونین ترین جنایتهای سادیستی ست علیه باره گی ی زبان؟ شاید آنگونه که می پنداریم شاهان نمی پنداشتند.برای آنها تناوری ی مرزهای زبان و بدنهاشان و قلاعی که در آن ساکن بودند یک چیز بود. هر جمله ای که مرزهای متصلب اشیا و واژگان را در زبان طبیعی به هم می ریخت در کودکی ی تاریخ ما که هنوز شطح و تامات و حتا شعرهم نداشتیم پیش از هر چیز سر شاهی،حرمسرای او و قلمرواش را طلب می کرد. سر زبانداران به این ترتیب بریده می شد تا سر شاهان حفظ گردد. افراط حاکمان در کشتن،تبعید وحبس آوارگی ی شوریده سرانه ای آفرید که در حاشیه ی بازارها و کاروانسراها از اسرار سخن می گفتند. در طول قرن ها شاهان آموختند نهان گویی را نام پذیر کنند،خطر آن را با بی اعتنایی و حتا با رعایت تقلیل دهند و شرم از کشتن انسانها را به خودشان باز گردانند. آنها را "عقلاء مجانین"نام نهادند و مجازات ها را درباره ی این گروه از مردم به خاطر مجنون بودن و اینکه بر آنها حرجی نیست کمرنگ تر اعمال می کردند. گستاخی ی عده ای که حد را می گذراندند به شدیدترین شیوه پاسخ می گرفت. در این سو نیز گستاخان از شرم زبان خود را می پوشاندند و به تدریج تعامل کردن را یاد گرفتند. از آنجا که نوشتار بچه ای حرامزاده و قابل استناد برای مجازات در دادگاهها بود به شفاهیت رو آوردند،خود را امی و احمق خطاب می کردند زبان پارگی شان هم نام پذیر شده بود "شطح". اکسیرقدرت شاهان در عیانی و برندگی ی خود وانموده اش را به همین قدرت نزد زنان حرمسرا و مجانین بافته بود. خیال بافی و دسیسه ی زنانگی ی e سرکوب شده تاج و تخت شاهی را از درون منفجر می کرد و رازگویی ی e مجنون وارپیشگو برسرهر کوی و برزن آن را از بیرون وامی پاشاند..

هیچ از تصویر وارونه ی مناره های افراشته در حوض عکاسی کرده ای؟

و آیا رمقی می ماند برای از نو شدن؟

زمانه دیگر شده  شاهان را کاغذها ورق خورده اند. مکتوب هایی داریم و تاریخ کتابتی ولی پرسش از نوشتن هنوز پرسشی اساسی به نگر می رسد. ضمن اینکه امروز از مفاهمه و همرسانش سخن می رود.میزگردی داریم و خانه ای و دوستانی که در مرابطه با آنها تازه می شویم اگر استعدادش را داشته باشیم و از آن بیرونگی و پوشیدگی ی جنون آمیز که رهبانیت یوحناس و جنون ساد دو روی این سکه هستند خبری نیست تکلیف e های دوست داشتنی مان چه می شود ادبیت و زبان بارگی ؟

اکولولیا و مساله ی نوشتار...                                  زنانه از نو!

نه نه نمی خاهم به دلوز بازگردم و یا حتا به محمد معشوق توسی. برای من سربازخانه آیین به راستی مدرن و علامت روزگاریست که در آن به سر می بریم. هر سرباز باید بداند در سربازخانه بیداری برای همه و خاموشی برای همه است. و اینجاست که مساله ی اکولولیای نوشتاری طرح می گردد و سه جمله ی شماره گذاری شده تا روشن تر

 

۱- هر کسی e خودش را دارد.

۲- در زمزمه و مفاهمه که می افتیم همه به یک اندازه واقعی می شویم.                                                                        

۳- در هپروت و فاصله که می افتیم همه به یک اندازه غیر واقعی هستیم.

 

ما همواره با دو گونه e میخاهم بگویم با دو گونه نوشتن روبرو بوده ایم . نوشتن به مثابه ی گلایه کردن و نق زدن به وضع موجود با جستجوی یقینی در گذشته یا فرافکنی ی همان یقین به آینده ای فرو بسته (ادبیات امید و رنج ؟) که صورت های منحصر به فردش را در حدیث نفس های ادبی یا رنج نامه ها یا ادعیه داشته ایم و نیز همین ادبیات عاشقانه ی ما که ادبیاتی مبتنی بر فقدان است . آنچه من ندارم ولی دلم می خاست داشته باشم یعنی تملکش کنم(ادبیات نفرت). و ان صورت دیگر که به زعم من رهاننده و زاینده است زمزمه یا لکنتی دلوزی ست، نوشتن شرم از مرد بودن است ...

نوشتن از شدن جدایی ناپذیر است. زبانیه ی نوشتاری از این دست که ابتدا یقین به گزاره های تام را می شوید حرکت از فقدان به سوی وجدان است. نوشتن معطوف به اکنونیتی ناپایدار می شود که مدام به/از تصور از چیزی پهلو می زند/ فاصله می گیرد (تولد یک سبز تقریبن با این جمله آغاز می شود : خیلی ها آن را مصداقی از اتوپیا می دانند و من نه. جمله های بعدی آیا گزارشگرانه شرح جمله ی نخستند یعنی به جمله ی انجامین که می رسیم یقینی از جنس گزارش از شیوه ی زیستن جمعی ی مشتی موجود غریب را داریم یا این فریبی بیش نیست . بازی ی لحن گزارشگرانه را می گویم که صورت خود را چنان پایدار می نمایاند که فکرش را هم نمی کنیم درست همین لحن است که آماج ویرانگری شده است...)ادبیات، اندوه خاری ی بابل های فرو ریخته نخاهد بود. تا دستهایی برای نوشتن و کاه گل کاری وجود دارد ،از گشودگی سخن می گویم،می توان در سواحیل گرم و سرد نشست برجهای شنی ساخت و کودکانه فراپاشیدنشان را نظاره کرد و اینجاست که مایلم به محمد معشوق توسی ی نه شاعر یا نویسنده،معشوق دیوانه برگردم و اشاره ی او به معنی ی " وقت" و اینکه حالیست میان ماضی و مستقبل و احمد غزالی در فصل ۱۹ سوانح میان دو مقام فاصله می اندازد مقامی که احکام وقت بر او نازل می شود شادخاری و اندوه در اختیار او نیست. او اسیر وقت(ابن الوقت) است . و مقامی دیگر که با محو شدن او در صورتی دیگر از اسارت وقت خارج می شود یعنی خداوند وقت می شود. به تعبیر احمد غزالی این بقای بعد از فنا یا وجدان بعد از فقدان است. یا به تعبیر دلوز تا وقتی این تجزیه شدن و دیگر شدن و خرد شدن است هذیان e معیار سلامتی ست(زنانگی که از عقده ی نداشتن قضیب دست کشیده است ) و جایی که فرآیندها متوقف می شوند از نوشته شدن می ترسیم و آنجا آغاز بیماریست. مایلم به محمد معشوق توسی بتابم که"یکی از این بیچارگان بود. وقتی او را وادار به نماز گفتن کردند برای اینکه نشان دهد که مکلف نیست جنون خود را آشکارساخت چون به نماز ایستاد خون ازوی جاری شد وبه مردم گفت :من به شما می گویم که حایضم و شما باور نمی کنید.چرا جنون آمیز و مضحک نسبت زنانگی بر خود بست؟ وی با این حرکت حال درونی ی خود را آشکار کرد؟ او مغلوب حق است همانگونه که زنان مغلوب مردانند."

گذر از e3 به e2 در نوشتار فارسی شاید با سپیدخانی ی لحظه های امید به نوشته ای روی نداده و نابهنگام به تعبیر اسپینوزا دست کشیدن از امیدی اندوه خارانه و سر کردن با نا امیدی ی شاد خارانه ای زمزمه گر از سر وفاداری ممکن می شود.

شیث مهربان نمی دانم آیا هنوز در تخاطب شما هستم یا خود خاهانه حرف بافی می کنم؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بيست و ششم خرداد 1385ساعت 20:5  توسط بهنام كياني 
 
 
                        از اکولولیا 
 .
+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 5:38  توسط من و جناب عالی  |